السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
132
تفسير الميزان ( فارسي )
مؤلف : ليكن اين حرف اشكال دارد ، زيرا عموميتش بيش از مفاد آيه است ، آيه از پيروى چيزى نهى مىكند كه بدان علم نداشته باشيم ، نه اينكه پيروى از هر گفتار و كردار و اعتقاد را نهى كرده باشد مگر تنها در صورتى كه علم به آن داشته باشيم ، و معلوم است كه دومى اعم از اولى است . و اما آن معانى و وجوهى كه در آغاز كلام خود از ابن عباس و قتاده نقل كرد ، جا داشت آن را در تفسير * ( « إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ . . . » ) * نقل كند نه در تفسير * ( « لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ » ) * كه معلل است ، تا به پاره اى از مصاديق تعليل اشاره بشود . * ( « وَلا تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا » ) * كلمه : « مرح » به طورى كه گفتهاند به معناى « براى باطل ، زياد خوشحالى كردن » است ، و شايد قيد باطل براى اين باشد كه بفهماند خوشحالى بيرون از حد اعتدال مرح است ، زيرا خوشحالى به حق آن است كه از باب شكر خدا در برابر نعمتى از نعمتهاى او صورت گيرد ، و چنين خوشحالى هرگز از حد اعتدال تجاوز نمىكند ، و اما اگر به حدى شدت يافت كه عقل را سبك نموده و آثار سبكى عقل در افعال و گفته ها و نشست و برخاستنش و مخصوصا در راه رفتنش نمودار شد چنين فرحى ، فرح به باطل است ، و جمله * ( « لا تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحاً » ) * نهى است از اينكه انسان به خاطر تكبر خود را بيش از آنچه هست بزرگ بداند ، و اگر مساله راه رفتن به مرح را مورد نهى قرار داد ، براى اين بود كه اثر همه آن انحرافها در راه رفتن نمودارتر مىشود ، و جمله * ( « إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا » ) * كنايه است كه اين ژست و قيافه اى كه به منظور اظهار قدرت و نيرو و عظمت به خود مىگيرى وهمى بيش نيست ، چون اگر دستخوش واهمه نمىشدى مىديدى كه از تو بزرگتر و نيرومندتر وجود دارد كه تو با چنين راه رفتنى نمىتوانى آن را بشكافى و آن زمين است كه زير پاى تو است . و از تو بلندتر هم هست و آن كوه هاى بلند است كه خيلى از تو رشيدتر و بلندترند ، آن وقت اعتراف مىكردى كه خيلى خوار و بىمقدارى و انسان هيچ چيز را ، ملك و عزت و سلطنت و قدرت و آقايى و مال و نه چيزهاى ديگر در اين نشاه به دست نمىآورد ، و با داشتن آن به خود نمىبالد و تنها چيزى كه به دست مىآورد امورى هستند موهوم و خالى از حقيقت كه در خارج از درك و واهمه آدمى ذرهاى واقعيت ندارند ، بلكه اين خداى سبحان است كه دلهاى بشر را مسخر كرده كه اين گونه موهومات را واقعت بپندارند ، و در عمل خود بر آنها اعتماد كنند ، تا كار اين دنيا به سامان برسد ، و اگر اين اوهام نبود ، و بشر اسير آن نمىشد آدمى در دنيا زندگى نمىكرد ، و نقشه پروردگار عالم به كرسى نمىنشست و حال آنكه او خواسته است تا غرض خود را به